Saturday, February 12, 2005

مي گويند پل صراط، گذرگاهي است باريك ميان بهشت و جهنم؛ معبري تنگ و دشوار كه فقط بهشتيان را ياراي عبور از آن است و هر كس را كه توان گذر از اين تنگ راهه نيست، سقوط به قعر دوزخ ، سرنوشت محتوم است . پس ميان بهشت و دوزخ، مرزي است به اندازه يك خط نازك

در روايات متعدد آمده است كه فاصله ميان كفر و ايمان يا شرك و توحيد هم به باريكي تار موست .بعد ما آدميان از ايمان و رستگاري همان قدر است كه از كفر و تيره روزي.
داستان انقلاب و ضدانقلاب نيز چنين است. هر يك از ما براي انقلابي بودن، همان قدر استعداد داريم كه براي ضدانقلابي بودن. همه انقلابي ها بالقوه ضدانقلابند و همه ضد انقلابيون مستعد انقلابي شدن. و به همين دليل از بدو اوج گيري نهضت و قيام خدايي مردم در 27 سال پيش، آمد و شد ميان دو اردوگاه ضدانقلاب و انقلاب، فراوان وجود داشته است. كم نبودند كساني كه در آغاز اين نهضت با آن همراه شدند، رنج بسيار تحمل كردند، از جان مايه گذاشتند و بعضاً در اين راه، متحمل نقصان در اموال و انفس شدند، اما ديري نگذشت كه راه خود را از مردم و امام جدا كردند و در اردوگاه مقابل، صف خود را آراستند. در عوض دسته ديگري را هم سراغ داريم كه در دوران حاكميت طاغوت، از عمله ظلم به حساب مي آمدند، نامشان در صف نيروهاي ضدانقلاب، ثبت شده بود و يا به انقلاب، روي خوشي نشان نمي دادند، اما چندي بعد چنان متحول شدند كه با جدايي از جبهه پيشين و صف آرايي در برابر گذشته، تا پاي جان از انقلاب دفاع كردند
گفته اند انقلاب، فرزندان خود را مي خورد! گزاره مشهوري كه به ويژه پس از انقلاب كبير فرانسه، بنا به قضاياي پديد آمده در آن انقلاب و انقلاب هاي ديگر دو قرن گذشته، ظاهراً حقيقي جلوه مي كند. در انقلاب اسلامي نيز به فاصله دو سه سال پس از پيروزي مردم در بهمن 57 جمع فراواني از حاضران و مدعيان در صحنه انقلاب و مبارزه با رژيم شاه، نه تنها ديگر در صف انقلابيون نماندند، بلكه اسلحه به دست، با آن به جنگ برخاستند؛ در اين راه بسياري از همرزمان پيشين خود را كشتند و خود يا كشته شدند، يا به زندان افتادند و جمعي هم به خارج گريختند و بساط ضديت با انقلاب را به كمك بيگانه پهن كردند. آيا اين اتفاق ها مويد همان گزاره معروف است كه انقلاب، فرزندان خود را مي خورد؟

البته قصه جدايي برخي انقلابيون پيشين از صف انقلاب و پيوستن به اردوگاه دشمن، اختصاص به ساليان نخست پس از پيروزي ندارد. سال ها بعد و حتي همين امروز هم، كم و بيش شاهد روند جدايي جماعتي از هم پيمانان سابق از گردونه انقلاب هستيم اكثر آنهايي كه در سال هاي آخر عمر امام و قافله سالار انقلاب، روياروي او ايستادند، در سال هاي نخست، همراه او هم با طاغوت جنگيده و هم در مبارزه با پيمان شكنان پس از پيروزي، جانفشاني كرده بودند. حتي بعضي از آنها در چنان مرتبتي قرار داشتند كه ميان ايشان و رهبر، هيچ فاصله اي نبود؛ كسي كه تالي تلو و قائم مقام امام بود ، اما ادامه راه را تاب نياورده و در جبهه مقابل صف آرايي كرد.
گفتيم كه فاصله بسيار نزديكي ميان انقلابي بودن و ضدانقلابي گري وجود دارد. اما چه چيز سبب برداشته شدن همين فاصله اندك مي شود و از يك انقلابي، عنصر ضدانقلاب مي سازد؟ در اين باره چند نكته را يادآور مي شوم:
1- در كنه وجود هر يك از انسان ها، دو سائقه رحماني و شيطاني، همزمان او را به راه مطلوب خويش فرا مي خوانند. هر زمان كه يكي از اين دو برديگري غالب شود، جهت گيري انسان در سمت و سوي همان خواهد شد. بنابراين به هر نسبت كه عناصر انقلابي رابطه خود را با خداي خود خالص تر و بي رياتر كنند، از وسوسه هاي شيطاني دور شده و از ضدانقلاب، فاصله مي گيرند
2- اوج انقلابي گري، آمادگي براي گذشت از منافع شخصي براي تامين منافع جمعي است. هر كس از اين قاعده تخطي كند، مهياي خروج از دايره انقلابي ها و ورود به جرگه ضدانقلابيون شده است. البته اين منافع، اعم از مسائل مادي نظير ثروت و قدرت و يا موضوعات معنوي همچون آبرو، خدمت و يا برداشت شخصي از ارزش ها و مسائل متعالي است.
3- افراد مشهور، برجسته و صاحب نفوذ در انقلاب، از افراد عادي زمينه بيشتري براي ضدانقلابي شدن دارند. چرا كه سطح توقعات آنها به نسبت مايه اي كه فكر مي كنند براي انقلاب گذاشته اند، تنظيم شده و لاجرم زمينه نوعي زياده خواهي را در آنها فراهم كرده است. بنابراين امكان اين وجود دارد كه با اندك ناملايمي ، دلخور شده ،از كوره در روند و به اصطلاح بساط بازي را به هم زنند. در اين ميان فقط كساني با وجود همه ناملايمات، اساس را به هم نمي ريزند كه دندان طمع را كشيده و به مسئوليت و قدرت به چشم طعمه خود نگاه نكنند.
4-تحريك شيطان هاي بيروني هم دست كمي از شيطان و وسوسه درون ندارد. بدون ترديد، يكي از اهداف عمليات رواني دشمنان انقلاب از بدو پيروزي 57 تاكنون، تحريك برخي مسئولان و دست اندركاران مشهور نظام بوده است. آنها با پيدا كردن يك نقطه ضعف در شخصيت آدم ها، چنان با القاءات خود، انديشه و دل آن فرد را در تصرف خود مي گيرند كه ناخودآگاه تحريك شده و دنبال خط القايي آنان مي رود.
يكي از دوستان كه مدتي طولاني در يك كشور اروپايي زندگي كرده، چندي پيش نقل مي كرد كه براي پذيرش دانشجوي ايراني در دانشگاه هاي آن كشور قاعده اي نهاده شده كه براساس آن، داوطلب ورود به دانشگاه بايد دوره اي 6 ماهه و بعضا يك ساله را بگذراند تا مجوز ورود به دانشگاه را بيابد. اما اين قاعده براي دو گروه استثنا شده است: يكي عناصري كه با ضدانقلابيون ايراني خارج كشور ارتباط دارند و ديگري فرزندان مسئولان و ديپلمات هاي ايراني مقيم آن كشور. ملاحظه مي فرماييد كه مطابق اين ترفند شيطاني، فرزندان ديپلمات هاي ما با عناصر ضدانقلابي، هم سرنوشت شده اند! و جالب اين كه مقامات سفارتخانه ما چون مشكل خودشان مرتفع شده و به اصطلاح خرشان از پل گذشته، ديگر كاري به احقاق حق بقيه شهروندان ايراني ندارند. شهرونداني كه چه بسا براي راه افتادن كارشان مجبور شوند آنها هم تمايلات ضدانقلابي از خود بروز دهند تا آن دانشگاه اروپايي گوشه چشمي به ايشان داشته باشد!
چه قدر خوب و بجاست كه در كنار بزرگداشت ايام الله دهه فجر و يادآوري خاطرات شيرين پيروزي، هر از گاه به آسيب شناسي انقلاب نيز بنشينيم و دلايل لغزيدن آدميان بر اين گذرگاه باريكتر از مو را ارزيابي كنيم.
خوشبختانه در كنار سقوط گاه و بيگاه برخي از پيمان شكنان به قعر اردوگاه ضدانقلاب، شجره بالنده انقلاب، هر روز نفرات بيشتري را از صفوف مخالفان سابق و يا جريانات بي تفاوت نسبت به انقلاب در سراسر جهان يارگيري مي كند و همين بالندگي است كه شعله هاي خشم را در چشمان خون گرفته امريكا و دشمنان انقلاب فروزان تركرده است